سلام بر شما،
احتمالا منظورم وزیر محترم ارتباطات است،
من دقیق نمیدانم چرا این نامه را برای شما مینویسم و حتی نمیدانم که شخص درستی را مخاطب قرار دادهام یا خیر. چون تمام عمرم فکر میکردم به این تیپ موضوعات نه علاقهای دارم، نه چیزی از آنها میدانم، نه علمی دربارهشان دارم، نه تحصیلاتی، و نه حتی یک درصد فکر میکردم که روزی ممکن باشد دربارهشان برای کسی چیزی بنویسم.
اما مینویسم؛ به خاطر خودم، آیندهام، همکارانم، خانوادههایمان و تمام اهالی دنیای کسبوکارهای اینترنتی. امیدوارم قبل از اینکه این نامه را دور بیندازید، همانقدر که من برای نوشتنش بیمیل بودم و نوشتم، شما هم با بیمیلی بخوانید.
من بارها و بارها درگیر راهاندازی کسبوکار آنلاین بودهام. این بار، کسبوکارم و تیمم از جهات مختلف مورد عنایت خدای بزرگ و شانس بودیم و توانستیم، علیرغم همه سختیهایی که در مسیر تجربه کردیم، زنده بمانیم، کسب درآمد کنیم و مهمتر از همه، به مردم کشورمان، جایی که در آن به دنیا آمدهایم و ریشه در خاکش داریم، خدمت کنیم.
شما نمیدانید، ولی من شخصاً روزهای سخت و عجیبی را پشت سر گذاشتم. روزهایی که مجبور بودم همکاران و دوستانم را متقاعد کنم که روی آیندهای مبهم که برای خودم هم گنگ بود قمار کنند. آیندهای بسیار سخت، در وطن. روزهایی که فشار این مسئولیت را تحمل میکردم که نکند حتی یک درصد از حرفهایی که به این آدمها میزنم به ثمر نرسد و برنامه زندگی خودشان و خانوادههایشان برای رفتن از اینجا و مهاجرت دائمی به جایی که دستکم از نظر مالی قدردان فکر و کوشششان باشد را به هم ریخته باشم.
روزهایی که وضعیت جهان اطرافمان کمکم سیاه شد و تقریباً آدمهای باکیفیت و «عاقل» اطرافمان، به هر ضرب و زوری، از این مرز پرگهر هجرت کردند و ما، «ناعاقلهای قمارباز»، ماندیم؛ به امید اینکه روزی از دل همین امیدواری، چهاردیواری کوچکی بسازیم که در آن، چند صباحی ثبات نسبی و آرامش وجود داشته باشد و بعد از آن، سونامی سهمگینی در انتظار خودمان، سرمایهمان و امیدمان نباشد.
فکر کنم متوجه شدید که ما خیلی، خیلی تلاش کردیم خسته نشویم؛ ولی خیلی، خیلی خسته شدیم. خستگیای که به لطف شما، با خاموشی اینترنت و فرصت فراغت بینهایت این روزهای عجیب هم درمان نمیشود. اینترنت، بستر زندگی امروز جوانهای ماست. مخصوصاً مایی که کسبوکار و زندگیمان را بر بستر آن بنا کردهایم و تقریباً هر چیزی که بلدیم از صدقهسری آن است. افراد بیشماری از همین سفره بزرگ، نان بر سر سفره خانوادههایشان میبرند. در فرهنگ ما ایرانیها، بیاحترامی، یا اگر شما ترجیح میدهید بگویید شوخی با نان، همیشه خط قرمز بوده و خواهد بود.
اما بگذارید بگویم چرا این را نوشتم. از فرط بیکاری، روی مبل خوابم برد. خوابی دیدم و وقتی بیدار شدم، نوشتمش که یادم نرود.
«خواب دیدم کسی دانههایی را که کاشته بودم و تازه جوانه زده بودند، با ریتمی نامشخص لگد میکند. هر بار دلم برای آن جوانههای امید و حاصل تلاشهایم کباب میشد. اما با خودم میگفتم احتمالاً این جوانهها ضعیف بودهاند و توان مقاومت نداشتهاند. حتی حدس میزدم او از روی بیاحتیاطی آنها را له میکند.
هر بار، مثل بار اول نگاهش میکردم و تلاش میکردم مشکل را گردن خودم بیندازم، از نو بکارم و دوباره صبر کنم. البته هر بار باتجربهتر میشدم. اما باز هم آن گیاه لعنتی، قبل از اینکه کمی جان بگیرد، خیلی زود لگدمال میشد؛ انگار در همان مراحل رشد، سرنوشتی از جنس تباهی برایش نوشته بودند.
توی خواب، زاویه دوربین عوض شد. رفتم پشت چشمهای آن لگدکننده غولپیکر. این بار خودم و دانههایم را از چشمهای خونگرفته او دیدم. دیدم از نگاه او، شبیه یک سوسک کثیف و زشت هستم. با نیت قبلی من را له میکرد و تلاش من برای نگهداری از دانههایم، برایش چیزی شبیه تقلا و فرار یک سوسک بالدار بود.
تقریباً همه چیز از نگاه او فرق داشت. حتی فکر میکرد من را کامل له کرده، اما من هنوز آنجا بودم. خودم را به بیحسی زده بودم و او اشتباه میکرد.
فهمیدم.
وقتی زاویه دوربین خودم را پس گرفتم، همه چیز را فهمیده بودم. جوانههای امیدم را با دستهای خودم بریدم. فهمیدم هیچوقت نمیتوانم در این شورهزار دانهای بکارم و توقع داشته باشم روزی به درختی تنومند تبدیل شود. حتی یک بوته فصلی هم نمیتواند باشد.
پس امید واهی را از آن گرفتم و حقیقت تلخ را، قبل از اینکه جبر زمانه آن را در کاسهاش بریزد، خودم در اختیارش گذاشتم و در گوش ساقههایی که کنده بودم گفتم:
“او شما را به عنوان یک موجود زنده به رسمیت نمیشناسد. این دفعه فرق دارد. بیایید با هم برویم یک جای دیگر…”
راستی، من پذیرفتم که همان سوسک کوچک، زشت و کثیف هستم. همان چیزی که شما همیشه من را آنطور میدیدید. نه فقط من؛ همه کسانی که مثل من، جوجهاردکهای زشت این بازی بودیم.
ما آدمهای سیاسی نبودیم و نیستیم. فقط داشتیم تلاش میکردیم کاری کنیم کارستان و فرصتهای جهانیای را که در اختیارمان بود، به ارزش و سرمایه ملی تبدیل کنیم. شما نخواستید و نگذاشتید. مطمئنم آگاه هستید و یادتان میماند.
یادم هست مادربزرگم میگفت سوسکهای خانهشان روزی آنقدر کلافهشان کرده بودند و با هیچ سمی از بین نمیرفتند که مجبور شدند خانهشان را ترک کنند. چون سوسکها هم حق زندگی دارند.
برعکس جوانههای امید؛ که تا درختی تنومند در خیابان ولیعصر نباشند، کسی به جانشان رحم نخواهد کرد.
راستی، کسی خبر دارد که به آن درختهای خوششانس، تا الان رحمی شده یا نه؟»
به قول خودتان،
والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته.
ما را به خیر، شما را به سلامت.
