به یکی دو سال اخیر زندگی و تغییر ریتم اتفاقات که نگاه میکنم، هر بار تعجب میکنم. این تعجب بیشتر از اینه که ما چطوری انقدر راحت به همهچیز عادت میکنیم و خودمون رو تطبیق میدیم؟ شاید چارهای جز این نیست که به بعضی چیزها عادت کنیم. مثل صدای نویزی که توی محیط بعد از مدتی دیگه نمیشنویم، یا بویی که بعد از مدتی در یک محیط دیگه حسش نمیکنیم.
فکر کنم هر کسی رو، در هر سنی، این مدت دیدم، داشته با بحرانی از جنس «من کی هستم؟» و «اینجا چیکار میکنم؟» دستوپنجه نرم میکرده. رسیدن به این مدل سؤالها به نظرم طبیعیه، ولی اینکه در سال مجبوری بیش از ۱۰ بار بهش فکر کنی، به نظرم شرایط طبیعی و سالمی نیست. حتی اینم به نظرم جزو چیزهاییه که ما بهش عادت میکنیم.
مدتیه دارم به زیستمون در این نقطهی جغرافیایی عمیقتر فکر میکنم و دنبال تطابقی بین اتفاقات زندگیم با چیزی مشابه در طبیعت هستم. اخیراً به این رسیدم که زندگی در اینجا شبیه بودن در یک نقطهی ساحلی، کنار دریایی خروشان و ساحلی سنگیه. جایی که موج، پشتِ موج، امان ساحل رو بریده و ساحل هم به بودن این موجها عادت کرده.
بعد یکم بیشتر در دنیای خیال خودم غرق شدم و دیدم که این امواج و ساحل بهمون چیزهای زیادی مثل سرسختی، تداوم و امیدواری رو یاد داده. ولی از اینجا به بعد چی؟ از این همه موج خروشان و زخمی شدنهای بیحاصل، چه چیزی نصیبمون میشه جز عادت کردن؟
تصمیم گرفتم در طول و عرض منطقهی ساحلی که توش هستم حرکت کنم. یکم عقبتر رفتم و دیدم لازم نیست ساحلم رو عوض کنم، لازم نیست از دریا یا منطقهی ساحلی دور بشم. فقط کافیه نوع نگاهم به ماجراهایی که توش هستم رو عوض کنم.
دلم رو به دریا زدم. کمی با موجهایی که برام شناختهشده بودن سروکله زدم، ولی این بار ازشون عبور کردم و دیدم پشت موجها یه جاهایی هست که انگار همهچی آرومتره. هنوز موج هست، ولی تو زیر شکست موج و انرژیش نیستی. هنوز موجها رو میبینی، ولی در جایی آرومتر نسبت بهشون ایستادی. هم هنوز در منطقهی ساحلی هستی که دوستش داری و هم وضعیت رو کمی آرومتر و تحت کنترل نگه داشتی؛ حداقل برای مدتی محدود و مشخص.
حالا حرفم چی بود؟
اینکه شاید زیستن در شرایط اقتصادی و اجتماعی ایران و سطح اصطکاکش برای ما، در همهی ابعاد، شبیه همون دریای خروشان و صخرهها باشه. حتی مهم نیست با چه نیتی زندگی میکنی یا چیکار میکنی، همه به اون صخرهها کوبیده میشن.
ما چیکار میتونیم بکنیم؟ بریم پشت موج وایسیم.
این «پشت موج» برای هر کسی یه معنی مشخصی داره. مثلاً یه حدی از درآمد که بتونه به هر کسی یک آرامش میانمدتِ پشتموجی بده. یا شاید دوری از چیزهایی که یادآور موج هستند، در حالی که خود موج حضور نداره؛ مثل مرور مداوم اخباری که دارن ما رو به بدترین شکل ممکن فرسوده میکنن.
امیدوارم روزی ساحل این کشور، آرام، نرم و ماسهای بشه.
۲۴ تیرماه ۱۴۰۵، در هواپیمای ۷۳۷ کاسپین، بر فراز کوههای آرارات، در مسیر ایروان
